امیدوارم منو مثل همیشه تنها نذارین و این مدت دوری من از دنیای وبلاگ منو از یاد شما نبرده باشه
منتظر نظرات ارزشمند شما هستم.با تشکر.....
هی شعر توی رگ زد تا مرز بی خیالی تا از سرش بیفتد دلشوره سوالی
سلام
خيلي وقت بود دستم به قلم نمي رفت و از كاغذ سراغي نمي گرفت .نمي دونم واژه ها با هام قهر كرده بودن يا.....
خيلي دست دست كردم كه اين شعر رو توي وبم بيارم يا نه ؟! آخه بهوونه ي آشتي من با واژه ها يه جدايي بود .
منو از نقد تون بي نصيب نذارين .
بابا بزرگ قصه ي من پير مي شود
از نبض تند ثانيه دلگير مي شود
قدري شكسته تر از سال هاي قبل
اين روزها عجيب زمين گير مي شود
زل ميزند به خاطره هايي كه مي روند
انگار از زمين و زمان سير مي شود
هي باد مي وزد و دلم شور مي زند
بغضي ميان حنجره زنجير مي شود
***
بابا بزرگ بلند شو غروب شد
دارد نماز مغربتان دير مي شود
پاييز در تمام تنم رخنه مي كند
باراني نگاه تو تعبير مي شود
ديگر در اتاق تو را وا نمي كنم
تا ميكنم كه گريه سرازير مي شود
اين اشك ها به حرمت ريشي سپيد بود
شعري كه باز قافيه اش دير مي شود
سلام
مدتيه واژه ها برام ناز ميكنن و قلم دل به دلم نمي ده اونوقت من مي مونم و يه بغض بدقلق كه نه دست از سرم بر مي داره نه مي تركه تا رها م كنه از ...
اين حرفا رو بي خيال
راستش رو بخواين خودمو خفه كردم تا تونستم يه غزل دست و پا شكسته رو بنشونم تو دفترم.
اگه ميشه اگه واقعا راه داره يه كمي دلداريم بدين شايد به خودم اميد وار شدم...
با چشم هاي شعبده بازت به رهزني
داري يواشكي به دلم ديد مي زني
دارم دوباره چشم تو را گول مي خورم
مانند كودكي كه به يك چوب بستني
يا نه ...شبيه شاپركي كه نمي پرد
جز در هواي رنگي بالي شكستني_
_ هي ناز مي كنم كه به تو مبتلا شوم
كه تك ستاره ام بشوي و ستودني
دل مي دهم به بازي چشمت مرا بخوان
در جشن با شكوه نگاهت به "مي زني "
حالا به رسم خوب صداقت قسم بخور
تا انتهاي جاده ي تقدير با مني
من دختر كويري سركش كه رام شد
تو مرد دل نوشته ي بانوي بهمني ...
...اين بار هم غزل به تو تقديم مي شود
با يك سبد ستاره پر از نور و روشني
سلام
در سالروز شهادت قرآن ناطق امام علي عليه السلام و در لحظه هاي گرانبهاي شب قدر اسم من رو هم توي دعاهاي خير تون بيارين .
غزلي رو كه توي اين پست مي ذارم متولد ارديبشت 83 است ولي بزودي با يك غزل جديد ميام سراغتون
امشب دوباره واژه ها یاد از نگاری مي كنند
آهنگ ناب عشق را در سينه جاري مي كنند
امشب خيالم بي رمق حيران شعري تازه است
تا چشمهاي مست تو از دل گذاري مي كنند
امشب قلم در حسرت يك واژه از رنگ خداست
افسوس اما واژه ها هم بي قراري مي كنند
امشب غزل هم مرهم داغ عميق سينه نيست
بنگر تمام شعر ها چون سوگواري مي كنند
امشب تمام نخلها در انتظار ناي او
تا بشنوند آواي او شب زنده داري مي كنند
امشب نوايي با دل از "فزت و رب الكعبه " گفت
فردا دلم را ديدگان با اشك ياري مي كنند
يا علي
سلام دوستاي خوبم
از اينكه منو مورد لطف خودتون قرار دادين ممنونم .
نظراتتون دلگرمم مي كنه ازم دريغ نكنين و تو اين راه
تنها م نذارين .
غزل تازه ام رو نقد كنين .
آدم دوباره دلم را شكست و رفت
وقتي به سيب لبم دل نبست و رفت
از چشم وسوسه ام خوشه اي نچيد
بر دوش حضرت شيطان نشست و رفت
نانم بريد و به تقدير سجده كرد
شيرازه ي دلم از هم گسست و رفت
من را اسير بهشتي جهنمي
ول كرد با تن ابليس مست و رفت
آدم چه زود فراموش كرده بود
عهدي كه پاي سپيدار بست و رفت
با طعنه گفت: نه/ آدم نمي شوي
حواي هرزه ي گندم پرست ...و رفت
سلام
مي دونم كه اولين قدمم رو خيلي كند برداشتم اما قول مي دم اگه يه كم
تحويلم بگير ين كمتر تنبلي كنم...
پدرم هميشه مي گفت كه خدا روزي رسونه
هميشه به فكر ما هست حال ما رو خوب مي دونه
اون مي گفت:"خدا بزرگه خدا خيلي مهربونه "
ولي من خوب مي دونستم كه نگاهش نگرونه
شبي كه با دست خالي مي اومد سراغ خونه
مثه سايه تا كسي شرم نگاه شو نخونه ـــ
كاشكي هرگز نمي ديدم كه يه مردي قد كمونه
...اما نه با همه سختي غم و از دلش مي رونه
با تموم خستگي هاش دنبال يه لقمه نونه
واسه من روي زمين قوي ترين مرد جهونه
گله از دنيا نداره شكوه از دست زمونه
اميد ش به آسمونا س روزگار و ميگذرونه
* * *
ناگهان يه روز پدر مريض شد و افتاد تو خونه
قهرمون رويا هام حالا يه پاره استخوونه
وقتي از سفر برام گفت فهميدم فصل خزونه
قصه ي جدايي از اون مثه كابوسه جنونه
ديدن چشماي سردش تو دلم غم مي نشونه
شب و روز دعا مي كردم:" خدايا پدر بمونه
دستاي خسته ي بابا واسه من يه سايه بونه
اگه اين دستا نباشن دنيا پيش من زبونه"
پدرم مي گفت :"عزيزم بعد من نگير بهونه
تكيه گاه تو هميشه خداي هفت آسمونه
نااميدي بدترين گناه دلهاي جوونه
هميشه يادت بمونه هر چي اون بخواد همونه"
...خدا با همه بزرگي ش نمي خواس پدر بمونه
پدر و از ما جدا كرد ما شديم بي آشيونه
يادمه وقتي ما رو تنها مي ذاش تو اين زمونه
بي رمق چشا شو مي بست گفت :خدا روزي رسونه...
پدرم
سلام به دو ستاي خوبم ![]()
.
هميشه نوشتن برام تسكين بوده .يه جور تخليه رواني .آرومم ميكرد .
قلم به دست گرفتن ‘ نشو نه رفتن خط هاي موازي كاغذ كنار هم چيدن حروف و
واژه ها ...مرهمي بود براي خستگي ها و دلتنگي ها و ...تنهايي ها م .
فقط مي نوشتم . فرقي هم نمي كرد شعر باشه يا نه . تنها و تنها بايد آرومم مي كرد .
...و اين طوري بود كه "نوشتن " برام عادت شد . يه عادت لذت بخش در يه دنياي خصوصي
توي خلوت خودم . و لاك ستبر تنهايي و پيله ي ضخيمي كه دورم ميكرد از آنچه بايد ....
اما حالا مي خوام اين لاك رو بشكنم و اين پيله رو پاره كنم .![]()
ممنون مي شم اگه كمكم كنين .
مي خوا م شعرا مو توي اين وبلاگ بنويسم تا از نظرات تون باخبر و البته بهره مند بشم .
پس خبرم كنين . منتظرم .
براي شروع به يه غزل مهمون تون ميكنم .
گفتي : "قسم كه عشق تو حاشا نمي كنم " من ساده ام كه مشت تو را وا نمي كنم
بي ادعا براي دلت شعر گفته ام هرچند وزن و قافيه پيدا نمي كنم
گر رانده ي بهشت نگاهت شدم بگو يادي ز سيب آدم و حوا نمي كنم
ديگر صداي شرشر باران قشنگ نيست ديدي كه ...لاي پنجره را وا نمي كنم
آنقدر خستگي به تنم خو گرفته است كاين دستهاي يخ زده را "ها" نمي كنم
بغضي شكسته حنجره ام را دريده است آخر كسي شبيه تو پيدا نمي كنم
در تيك تاك ثانيه ها محو مي شوم اما گلايه از تو و دنيا نمي كنم
فعلا خدا حافظ ...![]()
![]()
من تازه به جمع دنیای مجازی شما وارد شدم و از این اومدنم وقتی راضی می شم که منو در پیوستن به جمعتون یاری کنید .
من منتظر نظرات قشنگتون می مونم...