سلام به دو ستاي خوبم ![]()
.
هميشه نوشتن برام تسكين بوده .يه جور تخليه رواني .آرومم ميكرد .
قلم به دست گرفتن ‘ نشو نه رفتن خط هاي موازي كاغذ كنار هم چيدن حروف و
واژه ها ...مرهمي بود براي خستگي ها و دلتنگي ها و ...تنهايي ها م .
فقط مي نوشتم . فرقي هم نمي كرد شعر باشه يا نه . تنها و تنها بايد آرومم مي كرد .
...و اين طوري بود كه "نوشتن " برام عادت شد . يه عادت لذت بخش در يه دنياي خصوصي
توي خلوت خودم . و لاك ستبر تنهايي و پيله ي ضخيمي كه دورم ميكرد از آنچه بايد ....
اما حالا مي خوام اين لاك رو بشكنم و اين پيله رو پاره كنم .![]()
ممنون مي شم اگه كمكم كنين .
مي خوا م شعرا مو توي اين وبلاگ بنويسم تا از نظرات تون باخبر و البته بهره مند بشم .
پس خبرم كنين . منتظرم .
براي شروع به يه غزل مهمون تون ميكنم .
گفتي : "قسم كه عشق تو حاشا نمي كنم " من ساده ام كه مشت تو را وا نمي كنم
بي ادعا براي دلت شعر گفته ام هرچند وزن و قافيه پيدا نمي كنم
گر رانده ي بهشت نگاهت شدم بگو يادي ز سيب آدم و حوا نمي كنم
ديگر صداي شرشر باران قشنگ نيست ديدي كه ...لاي پنجره را وا نمي كنم
آنقدر خستگي به تنم خو گرفته است كاين دستهاي يخ زده را "ها" نمي كنم
بغضي شكسته حنجره ام را دريده است آخر كسي شبيه تو پيدا نمي كنم
در تيك تاك ثانيه ها محو مي شوم اما گلايه از تو و دنيا نمي كنم
فعلا خدا حافظ ...![]()
![]()
من تازه به جمع دنیای مجازی شما وارد شدم و از این اومدنم وقتی راضی می شم که منو در پیوستن به جمعتون یاری کنید .
من منتظر نظرات قشنگتون می مونم...