تبليغاتX
واژه بازار

سلام

مدتيه واژه ها برام ناز ميكنن و قلم دل به دلم نمي ده  اونوقت من مي مونم و يه بغض بدقلق كه نه دست از سرم بر مي داره نه مي تركه تا رها م كنه از ...

 

اين حرفا رو بي خيال

راستش رو بخواين  خودمو خفه كردم تا تونستم يه غزل دست و پا شكسته رو بنشونم تو دفترم.

اگه ميشه  اگه واقعا راه داره يه كمي دلداريم بدين شايد به خودم اميد وار شدم...

 

 

 

 

با چشم هاي شعبده بازت به رهزني

داري يواشكي به دلم ديد مي زني

دارم دوباره چشم تو را گول مي خورم

مانند كودكي كه به يك چوب بستني

يا نه ...شبيه شاپركي كه نمي پرد

جز در هواي رنگي بالي شكستني_

_ هي ناز مي كنم كه به تو مبتلا شوم

كه تك ستاره ام بشوي و ستودني

دل مي دهم به بازي چشمت مرا بخوان

در جشن با شكوه نگاهت به "مي  زني "

حالا به رسم خوب صداقت قسم بخور

تا انتهاي جاده ي تقدير با مني

من دختر كويري سركش كه رام شد

تو مرد دل نوشته ي بانوي بهمني ...

...اين بار هم غزل به تو تقديم مي شود

با يك سبد ستاره پر از نور و روشني 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 18:41  توسط منصوره امیری  |