سلام
خيلي وقت بود دستم به قلم نمي رفت و از كاغذ سراغي نمي گرفت .نمي دونم واژه ها با هام قهر كرده بودن يا.....
خيلي دست دست كردم كه اين شعر رو توي وبم بيارم يا نه ؟! آخه بهوونه ي آشتي من با واژه ها يه جدايي بود .
منو از نقد تون بي نصيب نذارين .
بابا بزرگ قصه ي من پير مي شود
از نبض تند ثانيه دلگير مي شود
قدري شكسته تر از سال هاي قبل
اين روزها عجيب زمين گير مي شود
زل ميزند به خاطره هايي كه مي روند
انگار از زمين و زمان سير مي شود
هي باد مي وزد و دلم شور مي زند
بغضي ميان حنجره زنجير مي شود
***
بابا بزرگ بلند شو غروب شد
دارد نماز مغربتان دير مي شود
پاييز در تمام تنم رخنه مي كند
باراني نگاه تو تعبير مي شود
ديگر در اتاق تو را وا نمي كنم
تا ميكنم كه گريه سرازير مي شود
اين اشك ها به حرمت ريشي سپيد بود
شعري كه باز قافيه اش دير مي شود