سلام به همه دوستان
امیدوارم منو مثل همیشه تنها نذارین و این مدت دوری من از دنیای وبلاگ منو از یاد شما نبرده باشه
منتظر نظرات ارزشمند شما هستم.با تشکر.....
هی شعر توی رگ زد تا مرز بی خیالی تا از سرش بیفتد دلشوره سوالی
هی خط کشید و بعدش ،هی پاره کرد و بعدش تنها هبوط می کرد با دستهای خالی
اصلا چرا خداوند ما را زمین فرستا د آدم چه کرد با ما؟ - بابای لاابالی -
ای کاش قد حوا کوتاهتر از آن بود- - که میوه ای بچیند ...آنهم چه سیب کالی
قسمت همیشه این طور بی رحم بوده :«سیب قرمز نصیب دست وامانده ی شغالی »
آن روز هم شبیه هر روزهای دیگر در دفترش غزل مرد و در سرش سوالی
در خط خط وجودش احساس درد پیچید وقتی مچاله میشد در پرت این حوالی
...شاعر شبیه کاغذ در سطل آشغالی آهسته در خودش مرد در پیله ی سفالی
+
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:25  توسط منصوره امیری
|